تبليغاتX
موفقیت یک اتفاق نیست

صبح كه از خواب بيدار شدم بايد مي رفتم اداره بيمه.زود اماده شدم,يه ابي روي ماشين گرفتم و رفتم.جلوي هر باجه صفي بلند از ادم هايي بود كه همه منتظر بودند تا كارشون راه بيافته.

جالب اين بود كه صندلي هاي مقابل باجه ها خالي بودند و نهايتا 2 نفر نشسته بودند.رفتم و به اخرين نفر گفتم "من بعد از شما" و امدم نشستم روي يكي از صندلي هايي كه دقيقا مقابل همان باجه اي كه كار داشتم و صندلي در فاصله كمتر از 3 متر قرار داشت.جالبترين نكته اين بود كه اكثر ادم هايي هم كه سرپا ايستاده بودند و هي ناله مي كردند و مي گفتن خسته شديم ميان سال و پير بودند.

به فكر فرو رفتم.داشتم به اين موضوع فكر مي كردم كه چرا انها روي صندلي ها نمي نشينند.بعد فكر كردم درست ترين احتمال همينه:

يك سري از انها كه براي نسلهاي پيش بودند,بدست اوردن هر چيزي را همراه با سختي مي دونستن و مي گفتن با راحت طلبي كارو نمي شه پيش برد.براي هر كاري بايد سختي بكشي و اگر سختي نكشي به هدفت نمي رسي.اخه اگر بابام هم بود منم بايد سرپا مي ايستادم.

كمي كه بيشتر دقت كردم ديدم خدايي ما نسل جديدها يه جورايي تنبل ترهستيم.اما از اونجايي كه هميشه من نيمه پر ليوان رو مي بينم به خودم گفتم نسل ما منطقي تر از نسل هاي قبليه.لزومي نداره سرپا بياستي,بشين تا نوبتت بشه.اصلا ربطي به راحت طلبي نداره.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:42 توسط رضا محمدی| |

دوستش داری و قلبت به شدت به خاطرش می تپد و خودت مي دانی كه چقدر برايت عزيز است و چقدر به او احتياج داری.مي دانی كه اگر او كنارت نباشد عذاب ميبينی.می دانی كه گاهی حاضری تمام دارايی هايت را از دست بدهی تا او را بدست اوری.خوب می دانی كه هيچ كس را به اندازه او دوست نداری و نفست به خاطرش می گيرد.بارها خودت را ديدهای كه به خاطرش اشك ريخته ای و در تنهايی ات شكسته ای اما...

ايا او می داند؟ايا او تو را می بيند,قلبت را چطور؟ ايا از تنهايی ات خبر دارد؟انتظار داری از چهره ات حدس بزند,ان هم زمانيكه در كنارش رفتاری عادی داری؟

می خواهی بداند,ببيند,بفهمت و بپذيرد كه چقدر دوستش داری...

از خود سوال كن : "چگونه به او بفهمانم كه دوستش دارم؟" و به جواب برس.

"چگونه او دوست داشتنم را ميبيند و می فهمد و حس ميكند؟"

"تا كنون,برای اثبات دوست داشتنش چه كارهايی انجام داده ام و او متوجه شده است؟"

"برای داشتن و نگه داشتنش حاضرم چه كارهايي انجام دهم؟"

"به خاطرش از چه چيزهايی گذشته و حاضرم بگذرم؟"

"ايا به اندازه ای كه دوستش دارم به او ثابت كرده ام؟"

اگر برای سوالات بالا جوابی نداری و جوابی پيدا نمي توانی بكنی ,حتما" كاری انجام نداده ای.

پس اگر او را واقعا" دوست داری و می خواهی. سعی كن و تمام تلاشت را انجام بده تا به سوالات بالا بتواني راحت جواب بدهي.براي هر سوال هزاران جواب كوچك و بزرگ داشته باش و مطمئن باش كه او از عشق و دوست داشتنت اگاه است.

و اگر نمي خواهي همين الان گوشي را بردار و براي هميشه از او خداحافظي كن.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:41 توسط رضا محمدی| |

 

تقديم به فرشته ای كه بالهايش را چيد تا در كنارم بماند,تقديم به مادرم و تمام مادرهای دنيا :

كنون كه سالها از عمرم می گذرد,هنوز تشنه اغوش توام.

هنوز مامن تنهايي ام,

پناه خستگی هايم,

خواسته دو چشم بارانی ام,

نگاه پر مهر توست.

من بزرگ شدم.مرد شدم اما هنوز طفل توام.

گاه به چشمانت خيره می شوم كه چقدر بيدار ماند و خون شد.گاه به دستانت خيره می شوم كه چقدر تكانم داد و خرد شد.گاه از مهرت به حيرت آمدم كه هيچگاه كم نشد.

درلابه لای كوچه هايی كه بين مان فاصله انداخت,در لابه لای شلوغی هايی كه ما را از هم دور می كرد,گاه تنها معجزه برايم تازگي داشت.غافل از اينكه معجزه, حضور توست.

از گذشت تو چگونه می توانم صحبت كنم كه حضورم ,از گذشت توست.

واژه ای براي بيانت نمی يابم,قلمم نمی تواند توصيفت كند و تو اولين موجودی هستی كه از بيان عظمتت عاجز ماندم.

تنها می توانم بگويم   "فتبارك الله احسن الخالقين"

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:2 توسط رضا محمدی| |