تبليغاتX
موفقیت یک اتفاق نیست

از روی عادت نگاهی به ساعت می كنم و حركت دوار عقربه ها حس عجيبی در من ايجاد مي كند.

نمی دانم ناراحت هستم و يا خوشحال. نمی دانم از زندگی ام دور می شوم و يا در حال نزديك شدن به ان هستم.اما چيزی كه در اين بين اصلا به چشم نمی ايد تعداد دورهايی است كه عقربه ها هم اكنون دارند طی می كنند.

نگرانی ام دو برابر مي شود.نمی دانم چرا فقط نگران اينده می شوم و نگران اين موضوع نمي شوم كه اينده ام در ثانيه هايی كه اكنون در حال سپری شدن است, در حال شكل گيری است.

شايد به حسرت خوردن عادت كرده ام و برای همين است كه ثانيه و لحظه هايم را از بين می برم تا بعد بتوانم براي انها حسرت بخورم و شايد هيجان را دوست دارم كه از روی تمام لحظه هايم مي پرم.

ثانيه ها در حال گذرند و من به اين می انديشم كه زمان "حال" در كدام قسمت از زندگی ام واقع است.

می خواهم تصميمی بگيرم اما نمی دانم چرا اينبار هيچ ترديدی ندارم.

ديگر از اين لحظه به بعد می خواهم فقط نگران لحظه ای باشم كه هم اكنون در حال سپری است.

می خواهم زمان جادويی گم شده زندگی خويش را بيابم و در اغوشش بگيرم.

می خواهم ديگر نگران اينده ام نباشم و با تمركز بر زمان حال خود اينده ام را بسازم.

هم اكنون عادت حسرت خوردن را از بين می برم و به خود بگويم: "اكنون , بهترين لحظه عمر من است" .

                                                                      زنده باشید

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 20:48 توسط رضا محمدی| |

اينك كه من از دنيا مي روم، بيست و پنج كشور جز امپراتوري ايران است و در تمامي اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان درآن كشورها داراي احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراي احترامند، جانشين من خشايارشا بايد مثل من در حفظ اين كشورها كوشا باشد و راه نگهداري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از اين دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد، زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست. البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين حزانه بيفزايي نه اين كه از آن بكاهي، من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولين فرصت آن چه برداشتي به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبير ) بر گردن من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن .

ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را كه از سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن به وجود نمي آيد و غله در اين انبارها چندين سال مي ماند بدون اين كه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه بدهي تا اين كه همواره آذوغه دو ياسه سال كشور در آن انبارها موجود باشد و هر سال بعد از اين كه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تامين كسري خوار و بار استفاده كن و غله جديد را بعد از اين كه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشك سالي شود .

هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافيست، چون اگر دوستان و نديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را مجازات كني چون با تو دوست اند و تو ناچاري رعايت دوستي نمايي.

كانالي كه من مي حواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود آورم ( كانال سوئز ) به اتمام نرسيد و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد، تو بايد آن كانال را به اتمام رساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آن قدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند .

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اين كه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني، با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند .

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده، چون هر دوي آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو را از خود بران. هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط مكن و براي اين كه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند، قانون ماليات را وضع كردم كه تماس عمال ديوان با مردم را خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ نمايي عمال حكومت زياد با مردم تماس نخواهند داشت .

افسران و سربازان ارتش را راضي نگاه دار و با آنها بدرفتاري نكن، اگر با آنها بد رفتاري نمايي آن ها نخواهند توانست مقابله به مثل كنند ، اما در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آن ها اين طور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اين كه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند .

امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اين كه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر چه فهم و عقل آنها بيشتر شود تو با اطمينان بيشتري حكومت خواهي كرد .

همواره حامي كيش يزدان پرستي باش، اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسي بايد آزاد باشد تا از هر كيشي كه ميل دارد پيروي كند .

بعد از اين كه من زندگي را بدرود گفتم ، بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كردم بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مكن تا هر زماني كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي من را آنجا ببيني و بفهمي كه من پدرت پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز خواهيد مرد زيرا كه سرنوشت آدمي اين است كه بميرد، خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد ، خواه يك خاركن و هيچ كس در اين جهان باقي نخواهد ماند، اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت مرا ببيني، غرور و خودخواهي بر تو غلبه نخواهد كرد، اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي، بگو قبر مرا مسدود كنند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اين كه بتواند تابوت حاوي جسدت را ببيند.

زنهار، زنهار، هرگز خودت هم مدعي و هم قاضي نشو، اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بي طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار دهد و راي صادر كند، زيرا كسي كه مدعيست اگر قضاوت كند ظلم خواهد كرد.

هرگز از آباد كردن دست برندار زيرا كه اگر از آبادكردن دست برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت، زيرا قائده اينست كه وقتي كشوري آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود، در آباد كردن ، حفر قنات ، احداث جاده و شهرسازي را در درجه اول قرار بده .

عفو و دوستي را فراموش مكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولي عفو بايد فقط موقعي باشد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي .

بيش از اين چيزي نمي گويم، اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو اينجا حاضراند كردم تا اين كه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس مي كنم مرگم نزديك شده است .

منبع: اطلاع رسانی آریانا

                                   "من ایرانی هستم و به خود می بالم" 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:20 توسط رضا محمدی| |

کلاس صبح ام تمام شده بود و تا 13:30 کلاس نداشتم . نزدیکای ساعت 11 بود . دوستم امد پیشم و از من خواست که به پارکی که در چند قدمی دانشگاه بود برویم و با هم قدم بزنیم . بعد از چند دقیقه روی نیمکتی نشتیم که روبروی یک سرسره بسیار زیبا (که خیلی ادم رو هوسی می کرد اما حیف ما توش جا نمی شدیم ) بود . در حین صحبت کردن با دوستم بودم که یک صحنه فوق العاده نظرم رو جلب کرد . حرفم را قطع کردم و به دقت به منظره روبروی خودم نگاه کردم .

پسر بچه ای 9 یا 10 ساله, که معلوم مامانش برای خرید فرستاده بودش و در دستش دو تا پلاستیک پر از وسایل بود (مثل ابلیمو, ماکارونی و . . . بقیه شو ندیدم ) به سمت سرسره رفت . پارک خلوت خلوت بود . وسایلش را در کنار سرسره به دقت زمین گذاشت . طوری که قشنگ می شد احتیاط را از حرکاتش به وضوح دید . بعد رفت و مشغول بازی شد . (روبروی ما همان سرسره بود و او فقط سرسره بازی می کرد ) . با چه شوق و ذوقی سر می خورد . من که با دیدن پسر بچه داشتم لذت می بردم حالا تصور کن او چقدر لذت می برد .

بعد از حدود چند دقیقه (کمتر از 10 دقیقه ) وسایلش را از روی زمین برداشت و به سمت خانه دوید ( فکر کنم یکم دیرش شده بود ) . حرکت پسر بچه خیلی برایم شیرین بود . او داشت واقعا از زمانی که داشت لذت می برد . داشت برای خودش زندگی می کرد . تو هم همین کار را بکن . تا حالا چقدر برای خودت زندگی کردی ؟خوب فکر کن.

حداقل یک روز در ماه را فقط و فقط برای خودتان زندگی کنید .

                                                                                               پایدار باشید

                                                                                           

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:16 توسط رضا محمدی| |

ما ادم ها موجودات عجیبی هستیم . وقتی بچه ایم ارزو می کنیم زود بزرگ بشیم و وقتی بزرگ می شویم حسرت دوران کودکی خود را می خوریم . اکثر ما,یا نگران اینده خودمان هستیم و یا حسرت روزهای گذشته را می خوریم .

بهترین و سرنوشت ساز ترین لحظات زندگی خود را -که زمان حال است -صرف نگرانی برای اینده ای که ممکن است هیچ گاه نیاید و یا حسرت برای گذشته ای که دیگر باز نخواهد گشت می کنیم . دوستان من, بزرگترین و مهمترین سرمایه شما زمان حال شماست . فردای شما در زمان حال شما ساخته می شود . افکار و تلاش امروز شما ,فردای شما را می سازد . اینقدر ساده از زمانی که هم اکنون در ان هستید نگذرید .

اینقدر برای اینده خود برنامه ریزی نکنید, غافل از اینکه اکنون خود را دارید از دست می دهید . اینقدر حسرت گذشته را نخورید, گذشته تمام شد . می خواهم یک سوالی از شما بپرسم :"ببخشید شما کی زندگی می کنید؟ "

خوب به سوالم فکر کن .

نگذار تمام زندگی ات در حسرت و نگرانی سپری شود . واقعا ار ان لذت ببر . کاری نکن که خدایی نکرده یک سال بعد,10 سال بعد و یا حتی 100 سال بعد به خود بگویی که "من هیچگاه زندگی نکردم "

                                                                                            سرافراز باشید

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:13 توسط رضا محمدی| |

منتظر بهانه ای هستی تا به او بگویی که دوستش داری . منتظر فرصتی هستی تا به او ثابت کنی بهترین دوستش هستی . منتظر هستی روز مادر یا روز پدر فرا برسد تا مادر یا پدرت را در اغوش بکشی و بگویی که چقدر دوستشان داری . منتظر فرصتی هستی تا توبه کنی . منتظر فردا هستی تا درس خواندن را شروع کنی . منتظر تابستان ماندی تا به عزیزانت در ارامش واوقات فراغت سر بزنی .

اما غافل هستی که ممکن است سال دیگر,ماه دیگر,هفته دیگر,روز دیگر,ساعت دیگر و حتی ثانیه ای دیگر نباشی . چرا تصور می کنید همه چیز طبق پیش بینی شما رخ خواهد داد . چرا فکر می کنید عزیزانتان همیشه و در هر زمانیکه شما بخواهید حاضر و اماده هستند .

اگاه باشید فرداهایی که شما به ان فکر می کنید ممکن است هیچگاه نیاید پس همین الان ,از همین الان,شروع کنید به کارهایی که قرار بود از فردا شروع کنید . همین الان دست پدر و مادرت را ببوس و بگو که دوستش داری . به عزیزت سر بزن,شروع کن به درس خواندن . با این کار از خودت سبقت بگیر .

                                امتحان کن و ببین که چه احساس زیبایی پیدا خواهی کرد .

                                                           سربلند باشید

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:1 توسط رضا محمدی| |

چیزی به عید نوروز نمانده.از هم اکنون شور و شوق خریدهای نوروزی ,مسافرت ها و... اغاز شده و همه برای رسیدن عید لحظه شماری می کنند.خانواده ها از هم اکنون دست به خرید لباسهای نو,کفش نو,وسایل نو , اجیل ها و تنقلات زده اند.عده ای بلیط های خود را رزرو کرده اند و برای مسافرت رفتن فقط منتظر سپری شدن این چند روز هستند.خیابانها شلوغ شده است.ویترین مغازه ها پر از اجناس شیکی شده اند که به شما چشمک می زنند. همه چیز برای یک عید شاد و یک تولد دوباره اماده است.

اما ,شما را به خدا یک لحظه مکث کنید.عده ای در همین کوچه و خیابانهای شهر,ترس رسیدن همین نوروز را دارند. غم در دل هایشان نشسته و روز به روز خرد می شوند و بی صدا در خود می شکنند.پدری را تصور کن که توانایی خرید لباس نو,کفش نو و حتی اجیل شب عید را ندارد.پدری که با عبور از مقابل ویترین مغازه ها کوهی از غم کمرش را خم می کند و غمی به وسعت بی کران ها در دلش می نشیند. به بغض پدر ,به اشکهایی که در چشمانش جمع شده و غرورش نمی گذارد گریه کند و فریاد بزند نگاه کن.به دلشکستگی مادر سرپرست خانواده نگاه کن. به نگاه منتظر کودک و به دوستان کودک که لباسهایشان را به یکدیگر نشان می دهند.

"ای ادم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید,یک نفر در اب دارد می سپارد جان"

یک نفر داره غرق می شه.

پدری داره پیش فرزندش شرمنده می شه.

خانواده ای داره می شکنه.

و کودکی داره از زندگی متنفر می شه.

بچه یتیمی داره گریه می کنه ...

دوست من,تو می تونی یک لباس کمتر بخری (وحتی امسال نخری و به خودت بگی عید برای همه ادم هاست),می تونی کفشی که داری و هنوز سالمه را دوباره بپوشی. می تونی ابروی پدری را بخری ,می تونی ...

بیا همین الان ,دقیقا همین حالا (خواهش می کنم. می خوام ارامش روحی فوق العاده پیدا کنی) قسم یاد کنیم که امسال :

به کودک بگوییم : "زندگی زیباست"

به پدر و مادر سرپرست خانواده بگوییم : "و خدایی که در این نزدیکی است,لای این شب بو ها ,پای ان کاج بلند"

و اشک کودک یتیم را پاک کنیم و بگوییم تو تنها نیستی.

و به خود بگوییم : "هر کجا باشم,اسمان مال من است"

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:56 توسط رضا محمدی| |

1-همین حالا,روی ایکن دو تا کامپیتر,که تو نوار وظیفه روشن و خاموش می شن دابل کلیک کن وdisconect شو تا دیگه جز این صفحه نتونی جای دیگری بری .

2-به این جمله ایمان بیار که "تا حرکت نباشد,برکت نیست" پس باید عمل کنی و دیگه راهی برای موفقیت نیست. جملات فقط نقش محرک را دارند پس ایمان بیاوریم که "ز عمل کار بر اید"

3-قبل از اینکه توصیه بعدی را بخوانی یک قلم و کاغذ بردار و تمام کارهای ناتمامت را بنویس و مدت زمان انجام هر کدام از انها را در کنارش ذکر کن. کارهاتو از سخت به اسان اولویت بندی کن و همین الان حداقل کاری را که برای انجام ان طبق اولویتهایت می توانی بکن و هیچگاه نگو از فردا شروع می کنم.

"فردای تو باید ثانیه بعد تو باشد"

4-کارهای ناتمام تو می تواند تماس تلفنی به یک دوست,کارهای عقب مانده شغلی ,اگر دانشجویی درسهایی که تا الان می گفتی خواهم خواند و . . . باشد.

5-صبح ها زودتر از خواب بلند شو و ببین که می توان با این کار روزمان را بیشتر از 24ساعت کرد.

6-از همین حالا برای همین هفته برنامه ریزی کن (دیدن از وبلاگ یادت نره)

7-حالا علامت * (بستن پنجره) بالای همین صفحه رو بزن و با من خداحافظی کن و دفعه بعد که اومدی لذت موفقیت تو کارتو برام تعریف کن تا خوشحالیتو شریک بشیم.

                                                      شاد باشید

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 23:49 توسط رضا محمدی| |

داشتم در مورد قوانینی که توی جهان هستی برقراره فکر می کردم . این قوانین در قران نیز با نام سنت های الهی بیان شده . هر چقدر بیشتر فکر می کردم بیشتر به قدرت خداوند متعال پی می بردم . این قوانین از ریزترین ذره دنیا یعنی اتم ها (مثلا حرکت الکترونها در مسیرهای مشخص) تا بزرگترین ذرات دنیا مثل کرات اسمانی(قوانین حاکم بر حرکت سیاره ها)حاکم بود . وقتی کلی تر به موضوع نگاه کردم دیدم تمام کارها در جهان در چارچوب یک قانون مشخص انجام می شوند . و حتی می توان گفت مورد استثنایی هم وجود ندارد .

وقتی به زندگی ادم ها توجه کردم قانونی تحت عنوان"قانون لذت و عذاب" (من این نام رو گذاشتم,شاید شما نام دیگری بر ان بگذارید) خیلی جالب بود . این قانون می گوید :اگر عذاب (سختی)بکشی حتما به لذت خواهی رسید و عکس این قانون نیز برقرار است . یعنی اگر برای دستیابی به چیزی سختی و مشقت بکشی حتما ان چیز را به بدست می اوری ولی اگر بی خیال باشی و دنبال لذت خودت باشی در اخر تنها عذاب نصیبت خواهد شد .

اما هدفم از طرح این موضوع طرح یک سوال بود که شاید محرکی باشد برای حرکت های بعدی شما .

چرا با این که می دانیم این قانون ها ثابت اند و استثنایی در ان نیست, چرا باز هم منتظر استثنایی در قانونیم؟چرا با اینکه می دانیم برای دست یابی به چیزی باید زحمت بکشیم و این قانون ثابت هستی است باز هم در غفلت و خواب(که برایمان لذت دارد )هستیم؟ کمی در مورد این موضوع بیندیشید .

                                                      شاداب باشید

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:8 توسط رضا محمدی| |

علی (ع) :چه بسیار کسانی که در اغاز روز بودند و به شامگاه نرسیدند و چه بسیار کسانی که در اغاز شب بر او حسد می برند و در پایان شب عزاداران به سوگشان نشستند .

امروز رفته بودم سر مزار . هوا سرد و مه الود بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد . سرمای هوا سوز عجیبی داشت و مه الود بودن شدید نیز ترس و سکوت عجیبی را حاکم کرده بود . در بین قبرها که راه می رفتم نامهایی به چشم می خورد که شهرتها و اوازه هایی داشتند . همیشه بر سر زبانها بودند . اما حالا بدن انها در همین خاک سرد و یخ زده مدفون بود . مال و ثروت انها کاری نمی توانست برای انها بکند . چه غنی وچه فقیر فقط با یک کفن در این قبرها قرار داده می شوند .

ناخوداگاه یاد یکی از سخنان حضرت علی (ع) افتادم . " چرا انسان باید مغرور باشد,او که اولش نطفه و اخرش لاشه ای بد بوست"

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:6 توسط رضا محمدی| |

سبد سبد گل یاس و مریم تقدیم تو باد تا فضایی که الان هستی معطر بشه .

 در حالی که بوی خوش اطرافتان را به راحتی داری حس می کنی .

حالا خوب تکیه بده به صندلی و کمرت را صاف کن .

کف پاهاتو بچسبان به زمین . انگشتهای شست و اشارتو بچسبان به هم در همان حالی که نشستی عضلاتت را شروع به منقبظ کردن کن طوری که یک مقدار حس خستگی کنند (عضلاتت رو سفت کن) حالا دیگر فشار نیار و عضلاتت رو شل کن .

به ترتیب از مچ پا این حرکت را شروع کن و همینطوری بیا بالا تا برسی به گردن و سر . حالا یه نفس عمیق بکش .

 توی" دم" بوی خوش و ارامش رو استشمام کن و در بازدم نگرانی هاتو,همه رو بده بیرون و به همین ترتیب:

 در" دم "عشق را تنفس کن و در بازدم نفرت و کینه را بریز بیرون .

در "دم"محبت و دوست داشتن رو استشمام کن و در بازدم غصه و غم رو بده بیرون .

در "دم"توانگری را حس کن و در بازدم حسد رو بریز بیرون .

انقدر این کار رو ادامه بده تا تمام بدی ها رو از خودت دور کنی . حالا برو جلوی ایینه ببین من واقعی تو چقدر زیباست .

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:4 توسط رضا محمدی| |

مدتها پیش در مقاله ای مطلب جالبی خواندم که به شرح زیر بود :

در اکواریوم ها اگر ماهی های گوشت خوار در کنار ماهی های کوچک دیگر قرار بگیرند انها را اذیت می کنند و گاها انها را از بین می برند و ممکن است خود شما این صحنه را دیده باشید . اگر با یک تکه شیشه بین ماهی گوشت خوار و ماهی کوچک فاصله بگذارید,هر گاه ماهی گوشت خوار بخواهد ماهی کوچک را اذیت کند به شیشه برخورد می کند و نمی تواند . بعد از چند هفته شیشه را بردارید . به نظر شما چه اتفاقی خواهد افتاد؟

ماهی گوشت خوار دیگر به سمت ماهی کوچک نخواهد رفت حتی اگر ماهی کوچک از مقابل ماهی گوشت خوار عبور کند .زیرا ماهی گوشت خوار پذیرفته است که نمی توتند به ماهی کوچک نزدیک شود و ذهن او اینگونه شرطی شده است که دست یابی به ماهی کوچک غیر ممکن است (نزدیکی به ماهی کوچک برابر است با عدم موفقیت)

دوستان,باورهای محدود کننده ذهن ما همان دیوار شیشه ای اطراف ماست . باورهایی مثل "من نمی توانم به درجات بالا برسم" ,"من نمی توانم در رابطه ام موفق شوم"و بسیاری از "من نمی توانم"های ذهن,باعث به وجود امدن این دیوار شیشه ای در اطراف شما خواهد شد .

این دیوار شیشه ای را بشکنید تا بتوانید به هر انچه که لیاقتش را دارید برسید . برای از بین بردن این دیوار شیشه ای قوی ترین ابزار,سعی و تلاش شما در کنار باور خودتان است . باور کنید که شما لایق بهترین ها هستید پس برای ان تلاش کنید و بدانید که تنها باور و سعی و تلاش شما می تواند این دیوار شیشه ای را از بین ببرد .

                                                                              قدرتمند باشید

نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 20:59 توسط رضا محمدی| |