تبليغاتX
موفقیت یک اتفاق نیست

یلدا لغتی است سریانی به معنای تولد و میلاد.از انجا که شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق کرده اند به این نام خوانده می شود.

به روایتی یلدا روز تولد میترا و مسیح(ع)است.ایرانیان باستان این شب را شب تولد الهه مهر"میترا" می پنداشتند و به همین دلیل جشن می گرفتند.نخستین اشاره ها به مراسم یلدا مربوط است به دوران پیش از زرتشت یعنی شب زاده شدن مهر :ایزدی که خورشید گردونه اوست. هنگام رواج ایین مهر در اروپا مراسم شب یلدا با شکوه هر چه تمام تر برگزار می شد.هنگامی که مسیحیت از کشتار بی رحمانه پیروان مهر در اروپا رواج یافت اولیای دین پی بردند برانداختن برخی سنت ها و ایین های مهر غیر ممکن است.از این رو شب میلاد ایزد مهر را به میلاد مسیح (ع) در 25دسامبر بدل کردند.فاصله مختصر بین این دو جشن حاصل اشتباه در محاسبه تقویم است.در حقیقت میلاد مسیح(ع) همان شب یلدای پیروان مهر است که در ایران نیز گرامیداشت ان با رواج دین زرتشت از میان نرفته و هنوز هم مردم ای مراسم را فراموش نکردند.

رومیان نیز این شب را "ناتالیس انویکتوس" یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر می نامند و گرامی می دارند.

باوری بر این مبنا بود که در شب یلدا قارون (ثروتمند افسانه ای) در جامه کهنه هیزم شکنان به در خانه ها می اید و به مردم هیزم می دهد و این هیزم در صبح روز بعد -بعد از شب یلدا-به شمس زر تبدیل می شود.بنابراین باورمندان به این باور شب یلدا را تا صبح به انتظار از راه رسیدن هیزم شکن زربخش و هدیه هیزمین خود بیدار می ماندند ومراسم جشن و سرور به پا می کردند.

در ادبیات پارسی شب یلدا کنایه از سیاهی شب دراز هجران و حرمان و جدایی بوده است.

             دوستای عزیز خودم پیشاپیش شب یلدا را به شما عزیزای قدرتمند تبریک می گویم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:10 توسط رضا محمدی| |

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:11 توسط رضا محمدی| |

مدتی بود همه چیز برام عادی شده بود و توی روزمررگی زندگی گم شده بودم.یک دفعه احساس کردم یه چیزی رفت توی دلم.چیزی مثل گنجشک.

وجودش رو حس کردم اما نمی دونستم چیه و باهام چیکار می کنه.هر چه که می گذشت حس می کردم داره تو دلم بیشتر و بیشتر وول می خوره و هی برای خودش جا باز می کنه.به سرعت داشت تمام دلم رو تسخیر می کرد.باز هم جدی نگرفتم.اما دیدم یواش یواش حالتها و رفتارهام داره تغییر می کنه: خیلی کم خواب تر شدم.گاهی اوقات بغض می کردم.همیشه منتظر بودم.دستام سرد می شد.نه من بلکه همه چیز تغییر کرده بود.گلها دیگه بوی قبلی رو نمی دادند.دیگه دنیا و زندگی یکنواخت نبودند.هوا بوی دیگه ای داشت.درخت ها پر رنگ تر شده بودند.بعضی وقتها انچنان نیرویی بهم دست می داد که می تونستم کوه و جابجا کنم و بعضی وقتا هم انقدر درمانده می شدم که حتی نای بلند شدن نداشتم.

ترسیده بودم.رفتم ازمایش دادم.دکتر همینطوری هاج و واج مونده بود.هی می گفت سالمی.اما من باز همون حالتها رو داشتم.اخه این چه دردیه.من که سالم بودم.

بالاخره تصمیم گرفتم خودم ببینم دردم چیه.ممکن بود جونم رو از دست بدم اما به جواب بزرگترین سوال زندگیم می رسیدم.باید قلبم رو می دیدم.چون همه چیز از اون تو شروع شد.اون می لرزید.اون...

تا اینکه تصمیم خودم را گرفتم:

ترسیده بودم.دستهام یخ زده بود.قلبم به شدت می تپید.صدای تپش های قلبم نفسم رو بند اورده بود.با هر تپش قلبم تمام بدنم می لرزید.داشتم بیهوش می شدم.چشمامو بستم و دستم رو فرو کردم تو سینه.نفسم گرفته شده بود.یه لحظه دیدم دستام گرم شدن و مایع سرخ رنگی داره از دستم می ریزه.چشمامو باز کردم.قلبم تو دستم بود.به سختی گاهی می تونستم نفس بکشم.خوب به قلبم خیره شدم.بالاخره به جواب رسیدم.دیدم دیگه از دست کسی کاری برنمی اد.چون کار از کار گذشته بود و "من عاشق شده بودم".

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:4 توسط رضا محمدی| |

سلام دوستان قدرتمند و عزیزان موفق

در این قسمت می خواهیم به یکی از فایده های بسیار مهم قانون جذب صحبت کنیم و ان هم "بازگشت از اینده به حال" است.

در قانون جذب ما در قسمتی باید خواسته خودمان را بطور واضح و شفاف می دیدیم و تجسم می کردیم. این یعنی دیدن اینده مطلوبمان و سعی می کردیم با بازگشت به عقب (زمان حال) مسیرمان را طوری انتخاب کنیم که به اینده مطلوبمان برسیم. حال ما بطور زیرکانه کاری می کنیم که دست یابی به اینده مطلوب سریعتر انجام شود.و ان راه ...

راهی جز تلاش بیشتر برای دستیابی و غلبه برتنبلی مان.یکی از بهترین راه های غلبه بر تنبلی ایجاد اضطرار در خودمان برای تغییر است.یعنی ما می توانیم با تصور زمانیکه به اینده مطلوبمان نرسیده ایم و مشاهده بیهوده سپری کردن وقت و بخشی از عمرمان ضرورت تغییر در خودمان را ایجاد کنیم.

باید به جمله "تغییر یک باید است" برسیم.انگاه خیلی راحت می توانیم بعضی از کارها که به دلیل تنبلی انجام نمی داده ایم را انجام دهیم و بر تنبلی خودمان غلبه کنیم.فقط مواظب باشید زیاد به انچه نمی خواهید فکر نکنید و فقط از ان به عنوان یک تلنگر به خودتان استفاده کنید.مبادا گیر بدهید و ان را به سمت خودتان جذب کنید.در این صورت مسئولیتش با خودتان است                                                                                    

                                                                      پیروز باشید

نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 21:3 توسط رضا محمدی| |

تا حالا اسم قانون جذب به گوشتون خورده؟ مطمئن هستم که حداقل یک بار در زندگیتون از این قانون استفاده کردید اما شاید بطور ناخوداگاه.اکثرا ما این قانون را می شناسیم اما باید یاد بگریم که از ان بطور اگاهانه استفاده کنیم.

پیشنهاد می کنم حتما این مطلب رو بطور کامل و جدی دنبال کنید تا معجزه ای که سالها منتظرش بوده اید در زندیگیتان اتفاق بیافتد.

و اما قانون جذب:

قانون جذب به ما می گوید که شما به هر چیزی که می خواهید می توانید برسید فقط باید بخواهید که به ان چیز برسید و ایمان داشته باشید که به ان خواهید رسید.

قانون جذب به ما می گوید مهم نیست که چیزی را که می خواهید چقدر بزرگ (در حد رویا) یا چقدر کوچک (یک فنجان قهوه) است شما می توانید تمام چیزهایی را که می خواهید داشته باشید فقط باید بخواهید که ان چیز را داشته باشید و کائنات به درخواست شما پاسخ خواهد داد.(واقعا چه چیزی می خواهید: 1 میلیارد تومان.یک اتومبیل اخرین سیستم یا ...)

همه ما می دانیم که تمام کرات اسمانی و هر چیزی از انرژی بوجود امده است و همچنین می دانیم که انرژی هیچگاه از بین نمی رود بلکه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود.یعنی از زمان افرینش این انرژی بوده و تا الان نیز چیزی از ان کاسته نشده است.یعنی یک جریان دائمی از انرژی در جهان هستی جاری است اما ما چگونه میتوانیم از این انرژی به نفع خودمان استفاده کنیم.

وقتی شما چیزی را می خواهید(خوب یا بد) ذهن شما یک فرکانسی به دنیای خارج ارسال می کند و این انرژی در فضا جریان می یابد.در این زمان تمام هستی -کائنات-دست به دست هم می دهند تا خواسته شما را اجابت کنند. پس سعی کنید همیشه فقط به چیزهایی که می خواهید برایتان اتفاق بیافتد فکر کنید نه به چیزهایی که نمی خواهید زیرا کائنات یا جهان هستی به خوب بودن یا بد بودن خواسته شما توجهی نمی کند بلکه فقط به خواسته و فرکانس ارسالی ذهن شما توجه می کند.مثلا تا حالا دقت کرده اید که پلیس چرا کسانی را که گواهینامه ندارند را بهتر تشخیص می دهد و انها همیشه خود را بدشانس می دانند.واقعیت این است که انها نا خواسته پلیس را جذب می کنند چون در حین رانندگی مدام به این موضوع فکر می کنند که " اگرپلیس بیاید چه؟ " و هزاران فکر ناخواسته دیگر. یا اینکه کسانی که بیشتر در مورد بیماری صحبت می کنند بیشتر بیمار می شوند چون خودشان ان را جذب می کنند ان هم نا اگاهانه.

چیزی را که می خواهید واقعا با جان و دل بخواهید.ایمان داشته باشید که حتما به ان می رسید.خود را لایق ان چیز بدانید.زبان وقلب شما یکی باشد نه اینکه با زبان بخواهید و قلبا مطمئن باشید که به ان نمی رسید.

یک مثال عملی از استفاده این قانون در زندگی شخصی خودم را برایتان نقل می کنم:

من دانشجو هستم و جایی هم کار نمی کنم (فقط درس می خوانم و گاهی در مشاور املاک خودمان هستم).تابستان امسال من برای تفریح تصمیم گرفتم به شمال کشور بروم. دیدم اگر بخواهم با خودم دوربین دیجیتال.mp4 و... ببرم این وسایل خیلی دست و پا گیر خواهند بود و ممکن بود در کوله پشتی ام صدمه ببینند. تصمیم گرفتم چند روزی گوشی موبایل دوستم که خیلی نسبت به گوشی من مدرن تر بود را قرض بگیرم و از شر این وسایل خلاص بشوم.وقتی با گوشی دوستم کار می کردم از گوشی خوشم امد و گفتم زمانی که برگشتم حتما از همین مدل گوشی می خرم.وقتی رسیدم به مقصد اولین سوال میزبان در مورد مدل گوشی بود و اینکه چطور من گوشی را خریده بودم و من جواب دادم که این گوشی برای من نیست و زمانی که برگشتم حتما خواهم خرید.چنان با اطمینان جواب دادم که میزبان از من خواست که موجودی حسابم را بهش بگویم اما واقعیت این بود که چیزی تو حسابم نبود.و تمام پولی که داشتم همیشه خرج می کردم.(چون من هزینه هام خیلی زیاده-ازمسافرت هام گرفته تا خرج خودم-)

یعنی تامین پول گوشی مورد نیاز و خرید چند تا لوازم دیگه نزدیک به یک میلیون تومان احتیاج داشتم که برای من که سر کار نمی رفتم و فقط پول تو جیبی می گرفتم وتصمیم گرفته بودم که در همین چند روز این وسایل را بخرم تقریبا غیر ممکن بود.اما چیزی که مهم بود این بود که من با اطمینان و قلبا چنین چیزی را می خواستم و باور داشتم حتما این وسایل را می خرم.تو این مدت همیشه با خودم تصور می کردم که وسایل مورد علاقه ام را گرفتم و از انها لذت می برم. تا اینکه من از مسافرت برگشتم .اولین کار این بود که نشستم و حساب کردم که چگونه می توانم با پدرم کار کنم و باید املاک چه مقدار کار می کرد که نیاز من رفع شود.جالب اینجاست که من سالها در املاک بودم و کنار پدرم کار می کردم اما هیچوقت به این فکر نمی کردم که با پدرم همکار بشوم.یعنی بطور حرفی ای با هم کار کنیم و باید کاری می کردم که در امد بالایی داشته باشیم تا سهم من به مقداری بشه که نیاز داشتم ان هم در زمانی که میشه گفت خبری نبود.

وقتی موضوع را با پدرم در میان گذاشتم خیلی استقبال کرد (چون من تصمیم خود را گرفته بودم و اگر قبول نمی کرد در جای دیگری مشغول به کار می شدم) و رابطمون در مغازه به کلی به یک رابطه رسمی تبدیل شد.

صبح ها با اشتیاق فراوان به املاک می رفتم.چک لیست هایی از مشتریان تهیه کرده بودم. با همه در تماس بودم و از تمام تکنیکهای بازاریابی استفاده می کردم.

شاید باورش سخت باشه اما من در بیست روز به تمام خواسته هایم رسیدم.در امد املاک در این ماه فوق تصور بود.وقتی اخر ماه درامدمان را بررسی می کردیم خیلی برایمان جالب بود و پدرم نیز از همکاری با من فوق العاده راضی بود.

این مثال کوچکی بود از قانون جذب در زندگی من.چیزی که این داستان واقعی می خواست برایتان تعریف کند این بود که با اطمینان چیزی را بخواهید.همانطور که من خواستم و به ان رسیدم.

نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 23:14 توسط رضا محمدی| |

وقتی شما چیزی را می خواهید زمین و زمان دست به دست هم می دهد تا شما به ان چیز برسید.فرایند جذب -که در ادامه توضیح خواهم داد- راه های رسیدن به هدفتان را پیش پای شما قرار می دهد.نه یک راه بلکه صد یا هزاران راه.

شما می توانید از قانون جذب در روابط خود نیز استفاده کنید : جالب است بدانید که من هر کس را بخواهم یا منتظر کسی باشم در بیش از 80% مواقع ان شخص با من تماس می گیرد.

قانون جذب در روابط: مثلا شما منتظر تماس دوستی هستید.در ذهن خود مجسم کنید که ان شخص شماره شما را چگونه از افراد دیگر می گیرد.گوشی را برمی دارد و شماره شما را می گیرد.یا به بعد از تماس فکر کنید.تجسم کنید که با هم قدم می زنید.دست همدیگر را گرفتید و یا در یک بستنی فروشی یا سینما با هم هستید. همه چیز را رنگی و با کیفیت dvd تجسک کنید و ببنید و اینکار را تا کسب نتیجه بطور مداوم تکرار کنید.

شما می توانید همانی باشید که تصورش را می کنید چون می توانید تصور کنید پس حتما به ان چیز نیز می توانید برسید.

جمله بالا را با یک ازمایش واقعی بهتر درک کنیم :

گروهی از دانشمندان ازمایش عجیبی بر روی قهرمانان المپیک انجام دادند.انها با نصب دستگاه های الکترونیکی به سر و اعضا بدن این ورزشکاران از انها خواستند که صحنه مسابقه را دقیقا عین واقعیت تجسم کنند و مثل واقعیت مسابقه بدهند. اما نتیجه ازمایش:

عضلات بدن ورزشکاران به همان اندازه که در واقعیت منقبظ و منبسط می شدند در این ازمایش نیز همانگونه بودند. به همان اندازه خسته می شدند.

پس می توان گفت که مرز بین واقعیت و تخیل چیزی نیست.

تنها چیزی که در مورد قانون جذب نمی توان مطمئن در موردش صحبت کرد مدت زمان اجابت خواسته شماست.یعنی نمی توان دقیقا گفت که خواسته شما چند یا چند ماه دیگر براوره می شود. اما مطمئن باشید دیر و زور داره اما سوخت و سوز نداره

مدت زمان اجابت خواسته شما به ایمان شما برای رسیدن هدفتان بستگی داره.به اینکه واقعا بخواهید که به ان برسید و سپس در جهت ان گام بردارید.از فرصتهای بوجود امده برای رسیدن به هدفتون نهایت استفاده رو ببرید.از ایده ها و موقعیت هایی که تو این مدت سراغتون می اید به سادگی نگذرید.حتی ایده هایی که سر کار.در ماشین.زیر دوش یا هنگام اشپزی به ذهنتون می اد به سادگی نگذرید.

به فکر معجزه در کارهاتون نباشید اما به معجزه اعتقاد داشته باشید.منتظر فرصت های فوق العاده نباشید بلکه لحظات و دقایقتان را به موقعیت ها و فرصت هایی برای رسیدن به هدف تبدیل کنید.

فرایند جذب:

اول اینکه بدانید قانون جذب یک پروسه (دوره ) زمانبر است.این دوره با زمانی با خواستن شما اغاز و تا دست یابی شما به هدفتان ادامه دارد.مهمترین بازه زمانی این مدت فاصله بین خواستن تا رسیدن به هدف است.

اما شما باید تو این مدت چه کاری انجام دهید؟

اول اینکه با ایمان و اطمینان هدفتان را مشخص کنید و قلبا مطمئن باشید که شما به ان می رسید و خودتان را لایق این موفقیت بدانید.

دوم اینکه خیلی واضح و روشن در مورد هدفتان صحبت کنید.اصلا هدف مبهمی نداشته باشید و بدانید سمت دیگر شیشه مشجر را نمی توان دید.ساعتها در مورد هدفتان فکر و تجسم کنید.هدفتان را روی کاغذ بیاورید.

سومین اینکه تجسم کنید به تمام خواسته هایتان رسیده اید.مثلا اگر ماشین می خواهید قشنگ نوع.رنگ.مدل و... ماشین را مشخص کنید و طوری تجسم کنید که هنگام تجسم بوی نو بودن ماشین و نرمیه صندلی ان را حس کنید.و این کار را روزی چند دقیقه تکرار کنید و حالشو ببرید (هر زمانی که می توانید تجسم کنید اما قبل خواب و اول صبح زمان بسیار خوبی برای اینکار هستند)

می توانید یک تابلوی موفقیت درست کنید.عکس خودتان.ماشین مورد علاقه.خانه.کارخانه و ... تمام چیزهایی که می خواهید به ان دست بیابید را به ان بچسبانید.چند دقیقه در روز به تابلو خیره شوید و از داشتن انها لذت ببرید و خداوند را شاکر باشید.

افکار منفی را از خودتان دور کنید.اصلا و ابدا به این موضوع فکر نکنید که به خواسته هایتان نمی رسید.(مواظب فرکانس هایی که از ذهنتان ارسال می کنید باشید).این موجها را جدی نگیرید .هر زمان به سوی شما امدند با یکی از این جمله های ساده ان را از خود دور کنید: "برو بابا حال داری ها" "کی گفت تو حرف بزنی" "برو تا نزدمت" " کم اوردی داری چرت می گی" "تو هم می تونی مثل من باشی ها"

و اخرین نکته این که زیاد به خواسته تان گیر ندهید. فرایند بالا را تکرار کنید و سپس انرا در فضا رها کنید. تا خودش بچرخه و خواسته هاتون را بیاره.

                                                                 

                                                  به امید اینکه روزی به چیزهایی که لایقش هستید برسید

                                                                                 قدرتمند باشید

نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:21 توسط رضا محمدی| |

دوستان.شماهایی که دارید مطالب این وبلاگ را می خوانید مطمئن هستم با بقیه افراد فرق دارید.شما برای خودتان و موفقیت تان ارزش قائل هستید و برای همین است که مطالب را دنبال می کنید.همین تلاش شما در جهت موفقیت باعث جذب موفقیت به سوی شما می شود.امروز می خواهم در مورد ظرفیت با شما صحبت کنم و شما هم می تونید در ادامه نظرتان را اعلام کنید.

بیایید ظرفیت وجنبه خودمان را بالا ببریم.وقتی کسی از ما تعریف می کند یا به ما عشق می ورزد نگذارید این توجه و عشق به جای ایجاد دوستی پایدارتر باعث ایجاد فاصله بین شما شود.وقتی کسی به ما می گوید "دوستت دارم" خودمان را گم نکنیم.فکر بدی در مورد ان شخص نکنیم.او همان شخص قبلی است.فرقی نکرده.برای او به اصطلاح کلاس نگذاریم و او را مثل قبل ببینیم. کاری نکنید که شخص از ابراز حرف و عشق صادقانه خود به شدت پشیمان شود.منظورم این نیست که به هر ابراز علاقه ای پاسخ مثبت بدهید.قاطعانه "نه" بگویید اما دل همدیگر را نشکانید.نگذارید قداست جمله "دوستت دارم" از بین برود.نگذارید از جمله "دوستت دارم" استفاده ابزاری شود."دوستت دارم" های واقعی را بپذیرید.

وقتی کسی به شما می گوید "دوستت دارم" حتما به این معنی نیست که از شما خواسته ای دارد یا به دنبال رابطه ای با شماست.و مبادا از ترس رابطه (ایجاد دوستی) با او سرد برخورد کنید.او حس خود را بیان کرده است.شما نیز حس خود را بیان کنید.اگر منظور شخص از جمله مذکور ایجاد یک رابطه بود حتی اگر شما از او متنفر هستید با صداقت طوری بگویید که شخص مقابل قانع شود نه اینکه احساس حقارت کند و این حس در او تلقین شود که عشق یعنی تحقیر.در این صورت شما گناهکار هستید.

اگر سوتفاهمی در یک رابطه در حال شکل گیری است خیلی صریح حرفتان را بزنید و ابهامات بوجود امده را رفع کنید.بگذارید واضح تر بگویم :نه خود و نه شخص مقابلتان را سرکار نگیرید.

مهرورز باشید نه مهر طلب.همیشه افراد مهرطلب هستند که تنها می مانند.افراد مهرورز همیشه دوروبرشان شلوغ است و همیشه محبوب هستند.در قبال مهر ورزیدنتان از هیچ چیز و هیچ کس توقعی نداشته باشید.بدون توقع مهر بورزید.در این صورت هیچگاه منتظر جواب مهرتان نخواهید ماند و عکس العمل طرف مقابل (چه خوب و چه بد) برایتان چندان اهمیتی نخواهد داشت.هیچ چیز شما را ناراحت نخواهد کرد. با ظرفیت خواهید شد و دلی به وسعت دریا خواهید داشت.

دیگران را منتظر خود نگه ندارید(که گناه بزرگی است و مسولیتش با شماست).اگر از شخص مقابل خوشتان نمی اید نگویید اخر خودش خسته می شود و بی خیال می شود.با رعایت احترام موضوع را با او در میان بگذارید و از اینکه نمی توانید پیشنهادش را قبول کنید عذر خواهی کرد و برایش ارزوی موفقیت کنید.

در روابط تان اینطور نباشد که فقط یک طرف مهرورز باشد و دیگری مهر طلب

انقدر با ظرفیت و قدرتمند باشید که از قدرت گرفتن دیگران به وجد بیایید.مبادا از خواری و ذلت کسی خوشحال شوید چون در این صورت ذلت را به سوی خود جذب خواهید کرد

                                                                                      استوار باشید

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:40 توسط رضا محمدی| |
ظهر بود.سر کوچه نشسته بودم و به بچه مدرسه ای هایی که از مقابلم رد می شدند نگاه می کردم.همه ابتدایی بودند.دختر و پسر.چنان محو تماشای انها شده بودم که فکر می کردم کیف دوران بچگی ام پشتمه و لیوان اب و صابون کاغذی (انوقت یک صابون هایی بود که مثل دستمال کاغذی برگه برگه بودند) توشه.یادش بخیر.به همین سادگی گذشت.صدای بچه ها منو به خودم اورد و دیدم وقت نهاره و باید مغازه رو ببندم و برم نهار.

اما صدای بچه ها:

چند تا پسری که داشتن از مقابلم رد می شدند با صدای بلند داشتن شعری رو که رضا شفیعی جم (حامد) در چارخونه می خوند رو بلند می خوندند (666 سه تا 6 داره ...).در همین حین چند تا دختر کوچولو (همسن همان پسرها) که در حال عبور از کنار انها بودند با پسر ها هم صدا شدند و همه با لبخند شروع به خواندن ان شعر کردند و به راهشون ادامه دادند.

یادتونه بچه که بودیم چقدر پاک و ساده همدیگرو دوست داشتیم.چقدر گریه همدیگرو در می اوردیم ولی بعد چند لحظه همدیگرو بغل می کردیم.برای دوست داشتن همدیگه دنبال بهونه نبودیم.تو دوستیامون هدفی رو دنبال نمی کردیم. همدیگرو فقط بخاطر دوست داشتن دوست داشتیم.مامانامون می دونستن ما همدیگرو دوست داریم و وقتی دست همدیگرو جلوی اونها می گرفتیم بهمون چیزی نمی گفتن. اما حالا...

اما حالا یه سری مون انگار نه انگار همون بچه های قبلی هستیم.انگار نه انگار همون بچه های پاک و معصوم بودیم.

چرا تو دوستیامون دنبال هدفیم؟ چرا دوست داشتن بیشتر برامون یه ابزار شده تا علت به هم رسیدن؟ چرا جمله ی "دوست دارم" شده سخت ترین جمله ای که به زبان می اوریم؟

هزاران sms به هم میدیم .می خواهیم بگیم "دوست دارم" اما زورمون می اد (اما واقعا می خواهیم بگیم دوست دارم). مثلا به این sms توجه کنید:

می دونی چقدر دوست دارم:

9999999999999999

9999999999999999

9999999999999999

۰*9999999999999

بیایید بچه باشیم.بیایید ساده باشیم. "دوست دارم" های خالص به هم بگیم. وقتی بگیم "دوست دارم" که واقعا دلتنگ هم بشیم. بیایید همدیگرو دوست داشته باشیم حتی اگه مداد همدیگرو شکستیم. بیایید دلتنگ هم باشیم حتی اگه یواشکی از کیف هم بیسکوییت ها رو برداشتیم. بیایید هوای همدیگرو داشته باشیم حتی اگه کل گچ های کلاسو خرد کردیم.

                                           

                                       دوست دارم حتی اگه پاکنم رو ندی

                                                        سربلند باشید

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 12:37 توسط رضا محمدی| |

مدت ها بود که یک اتفاقی زندگی من را تحت الشعاع خود قرار داده بود.نیرو و شوق من را گرفته بود.بطوری که از خیلی از کارهای مهم ای که داشتم عقب مانده بودم و فکرو ذهنم مشغول بود.خیلی به ان موضوع فکر می کردم.

تا اینکه ان تلنگری که باید می خوردم و من را به خودم می اورد را پسر خاله ام به من زد.

شام به دعوت یکی از فامیلها تالار بودیم.پسر خالم ام حالم را پرسید و درمورد اینکه چرا چند وقتی است گرفته ام از من سوال کرد.من هم موضوع را به او گفتم و در همین حین شام را اوردند و ما مشغول خوردن شام شدیم.

شام درست همان چیزی بود که پسرخاله ام عاشقش بود.با اشتیاق شام را خوردیم.هنگامی که پسرخالم اخرین قاشق از غذایش را خورد رو به من کرد و گفت:من عادت دارم نوشابه را با شام (همراه هم ) بخورم اما چون غذای مورد علاقه بود نوشابه را نخوردم تا مزه غذا بیشتر در دهانم بماند.(شاید همین شوخی ساده همان چیزی بود که من باید می دانستم)

سپس با جدیت به من گفت: تو هم همینکار را بکن.به هر چیز به اندازه ارزش واقعی ان چیز اهمیت بده! نه کمتر و نه بیشتر. نگذار چیزی که ارزش چندانی ندارد فکرت را مشغول خود کند.اول از خودت بپرس: ایا ارزشش را دارد؟

دوستان.ما گاهی اندازه و ارزش واقعی هر چیزی را فراموش می کنیم.به یک موضوع بیش از حد بها می دهیم و ان را به غولی برای خودمان تبدیل می کنیم.نمونه بارز این موضوع را در اطرافمان می بینیم.بعضی ها با از دست دادن عزیزی عمری در سوگند.

             هر چیزی اندازه خودش                                                                     پایدار باشید

 

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 12:32 توسط رضا محمدی| |